تبليغاتX
سوته دلان

سوته دلان

بعد از این همه وقت یه نفر اومد و یه عزیزی رو بهم سپرد و رفت... یادخودم افتادم... کلی حرف زد و گفت دارم میرم مواظبش باش... می خواستم بگم اون مواظبت نمی خواد... می خواستم بگم آدم داغون مواظبت نمی خواد... حرف زد و حرف زد... دلم براش هم سوخت هم واسه خودم سوخت... گفت شما حرف های منو می فهمین... دستاش می لرزید بغض داشت... گفت شما رو خدا یه چیزی تو وجودت گذاشته که آدم که توی یه تنگنا می مونه می تونه به شما پناه بیاره ... می تونه روی شما حساب کنه... می تونه ... می خواستم بگم خدایا شما خیلی با معرفتی من به کی می تونم پناه بیارم ... خدایا شونه هام طاقت نداره که مواظب یه نفر باشم... خدایا دلم خیلی گرفته... خدا دارم خفه می شم ... خدایا نمی دونم این چه امتحانیه نمی شه یه روز آروم باشم... خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خستم...

حرف آخر:

خدایا دلم واسه صداقت دوستای بچه گیم تنگ شده...

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31ساعت1:50توسط غریبه | |

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت2:52توسط تنهایی | |

پازل دل يكي رو بهم زدن هنر نيست هر وقت با تيكه هاي شكسته دل يك نفر ، يك پازل جديد براش ساختي هنر كردي.

..................................................

گفتي دوستت دارم . قلبم تندتر از هميشه تپيد لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند . با صدايت مرا نوازش کردي تپش قلبت را حس کردم مهربان و پاک بود در اغوشت غرق محبت شدم به تو تکيه کردم و ارام شدم.

..................................................

چه زيباست نوشتن وقتي مي داني او مي خواند چه زيباست سرودن وقتي مي داني او مي شنود و چه زيباست جنون وقتي مي داني او مي بيند.

..................................................

هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره.

..................................................

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودت است عزيزم محبت را در پاكي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني كردم و بدان كه زيباترين لحظه هايم در كنار تو بودن است.

..................................................

هر كسي هم نفس شد دست آخر قفسم شد . من ساده به خيالم كه همه كاروكسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خندهاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد.

..................................................

كتاب عشق است.ساده ترين درس زندگي آن است : هرگز كسي را ميازار . محبت خرجي ندارد ، در حالي كه همه چيز را خريداري ميكند . خوشبخت كسي است كه خدا دلي پر عشق به او ارزاني كرده است وقتي قدرت عشق غلبه كند بر عشق به قدرت ، اون وقته كه دنيا طعم صلح رو ميچشه ، بهتر اينه كه غرورت رو به خاطر عشقت فراموش كني تا عشقت رو به خاطر غرورت.

..................................................

لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارندحاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند....

..................................................

زندگب زيباست نه به زيبايي حقيقت. حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي.....جدايي سخت است نه به سختي تنهايي.

..................................................

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم.

..................................................

نمي بخشمت....بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي....بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .....نمي بخشمت .....بخاطر دلي كه برايم شكستي .....بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي.....نمي بخشمت .....بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي.... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي محبت از درخت آموز كه حتي سايه از هيزم شكن هم بر نمي دارد.

..................................................

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم كه با شنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم.

..................................................

دياري كه در آن نيست كسي يار كسي يا رب اي كاش نيقتد به كسي كار كسي.

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت2:45توسط تنهایی | |

بیا تا پیدا شم   تو باش تا من باشم

هنوز می شینم به هوای دیدن تو
تو با این دل کندن

کجا رفتی بی من   بگو نزدیکم به شب رسیدن تو
بیا که رها شم از اینهمه درد   
که صدا شم  از این شب سرد
که تموم بشه فاصله ها  بیا که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم    به هوای خونه بیا

بیا تا پیدا شم  تو باش تا من باشم

هنوز می شینم به هوای دیدن تو 
تو با این دل کندن

کجا رفتی بی من   بگو نزدیکم به شب رسیدن تو
بیا که رها شم از اینهمه درد که صدا شم  از این شب سرد
که تموم بشه فاصله ها بیا که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم به هوای خونه بیا

بیا تا پیدا شم   نزار تنها باشم

هنوز میشینم به هوای دیدن تو
تو شب رسیدن تو

هوای دیدن تو
تو شب رسیدن تو    ...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت2:35توسط تنهایی | |

بیا تا پیدا شم   تو باش تا من باشم

هنوز می شینم به هوای دیدن تو
تو با این دل کندن

کجا رفتی بی من   بگو نزدیکم به شب رسیدن تو
بیا که رها شم از اینهمه درد   
که صدا شم  از این شب سرد
که تموم بشه فاصله ها  بیا که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم    به هوای خونه بیا

بیا تا پیدا شم  تو باش تا من باشم

هنوز می شینم به هوای دیدن تو 
تو با این دل کندن

کجا رفتی بی من   بگو نزدیکم به شب رسیدن تو
بیا که رها شم از اینهمه درد که صدا شم  از این شب سرد
که تموم بشه فاصله ها بیا که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم به هوای خونه بیا

بیا تا پیدا شم   نزار تنها باشم

هنوز میشینم به هوای دیدن تو
تو شب رسیدن تو

هوای دیدن تو
تو شب رسیدن تو    ...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت2:34توسط تنهایی | |

عجب سوزی است سوز اشنایی

                                              و از جان سوزتر جدایی

چه میشد از ازل در اتش عشق

                                         جدای را بسوزد آشنایی را

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت2:33توسط تنهایی | |

166kxt3.jpg

 

 

 

یه شب... یه دل تنگ... یه یاد كهنه... یه یار قدیمی...داره باورم میشه كه از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غریبه... همون غریبه آشنای من كه یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بیگانه است...دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نمیدیدم...دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستات تو دستم بود....همیشه ازم دور بودی.... همیشه....دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد.... دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت...دیشب دلم هواتو كرده بود....دیشب...اما تو نبودی.... تو كنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت..دیشب شب بدی بود...واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور كردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم  stop می كردم و به چشمات خیره می شدم...( آخ كه چه قدر دلم هوای چشمات كرده )
اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فكر كردم.... یه تصمیم جدید گرفتم...یه قلم... یه كاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجره بارون خورده...نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اینكه.....هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من
یه پاكت نامه... یه عكس یادگاری... یه دل شكسته... یه دست لباس...راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... كنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات رو بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عكست رو گذاشتم روش... بعد هم خاك ریختم... خاك ... خاك... خاك
یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...حالا دیگه جات مشخصه ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ كرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگه مطمئنم كه تو مردی و جات هم گوشه یه قبرستون بی نام و نشونه...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت2:27توسط تنهایی | |

يادش بخير روزايي كه گل ياست بودم
يادش بخير قديما هوش و حواست بودم

حالا ازم رنجيدي
گفتي از من بريدي
ديگه تو قهري با من
جوابم نمي دي

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي


تا يه قدم بذاري
مي يام به پيشواز تو
مي شم مثل گذشته دلبر طناز تو

حيفه من وتو از هم برنجيم و جدا شيم
مثل يه عكس كهنه رنگ گذشته ها شيم

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي


دو روز دنيا عزيزم ارزش نداره
فاصله بين من وتو سردي مي ياره

خونه رو گلخونه مي كنم برات
تا كه باز عشق ببينم تو چشات

از راه بيا امشب
بيا به ديدارم
در انتظار تو
هميشه بيدارم
هنوز تويي دار و ندارم

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت2:25توسط تنهایی | |

آفتاب بهانه است برای حس کردن گرمای وجود تو هنگامی که نمی توانم گرمای وجودت را احساس کنم.

باران بهانه است برای بوییدن وجودت هنگامی که انقدر دوری که نمی توانم عطر بهشتی ات را استشمام کنم.

گل بهانه است برای لمس کردن لطافت وجودت و دستانت هنگامی که دستانم توانایی رسیدن به وجودت را ندارند.

آسمان بهانه است برای دیدن وسعت و کرامت وجودت زمانی که نیستی تا کرامت و وسعت وجودت را با چشمانم ببینم.

و دریا بهانه است برای دیدن بخشندگی تو.هنگامی که بخشندگی ات برای من در هاله ای از نور پنهان است.

همه اینها بهانه است برای هنگام که نیستی تا به وسیله آنها تو را بیابم. نمی دانم اگر تو بیایی آیا این بهانه ها هم خواهند بود.

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شم

تا سکوت هر شب من با هجومت رو به رو شه

بی هوا بدون مقصد سمت توفان تو میرم

منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن با من که درگیر توام

چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام

تو همین جایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه دنیا تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم....

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت2:23توسط تنهایی | |

7bf3.jpg


       برای من از دل شکسته نگو
     
که دلی دارم شکسته تر از سکوت
     
شکسته از درد…………
     
شکسته از زخم………..
     
شکسته از عشق……...
    
شکسته از گناه………..
    
شکسته از تنهایی…….
    
بر خواهم داشت این تکه های تنهایی را
    
و لباسی خواهم دوخت سپید از این همه سیاهی
   
برای خودم توشه ای خواهم ساخت پر از محنت و رنج
   
شاید خدا مرا بخشید
    
شاید.............

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت2:9توسط تنهایی | |

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمی ره

واسه هر کسی که می گم قصه شو آتیش می گیره

دلِ من یه دریا خون بود چشم تو یه دنیا تردید

آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی٬ توی خشکی رفت و جون داد

زلزله خیلی دلا رو٬ اون شب از غصه تکون داد

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن

بارون اون شب دسشو از سَرِ چشمام بر نمی داشت

من تا می خواستم ببارم هر کسی می دید٬ نمی گذاشت

پا به پام عکسای نازت٬ اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از این جا رفتی٬ تو که مثل غصه هایی

گِله م از چه چیزی باشه٬ نه بدی٬ نه بی وفایی

شب رفتنت نوشتی٬ شدی قربونی تقدیر

نقره ی اشکای من شد٬ توی گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو٬ گلدونا مون اشکی بودن

قحطی سفیدی یا بود٬ همه انگار مشکی بودند

شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیس

دیدم اون بالاها انگار٬ عکسِ هیچ ستاره ای نیس

شب رفتن تو یاسا٬ دلمو دلداری دادن

اونا عاشقن ولیکن٬ تنها نیستن که٬ زیادن

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت3:50توسط غریبه | |

همه نوشته ها بهانه بود تا تو بخوانی بسیار نامت را نوشته ام و می دانم نه خوانده ای و نه می خوانی.

ولی کسانی هستند که با تو بیشتر از من آشنا می شوند.

حالا نخوان٬ نخوان٬ نیا٬ اما بعد از من باید جواب آن ها را بدهی!!!

حرف آخر

دوستان خوب من

وبلاگ را با سختی های فراوان ساختم... دیگه اینجا راحت نیستم نمی دونم چرا؟ ولی انگار دارم عذاب می کشم...

+نوشته شده در شنبه 1388/05/17ساعت0:49توسط غریبه | |

سلام دوستان

انشاالله سلامت و موفق باشید

من تنهایی هستم و مدتیه که غریبه از پیشم رفته اونم به اشتباه خودم

برای این قسمت خواهش میکنم واسه برگشت غریبه نظر بدید و ازش خواهش کنید برگرده

هرچی بیشتر نظر بدید شاید دلش یکم واسه تنهایی بسوزه و برگرده

ازتون خواهش میکنم عدد نظرات رو 10رقمیش کنید

من ازتون خواهش میکنم و اونم بخاطر برگشت غریبه

شما ازش بخواهید منو ببخشه و هر کاری باشه میکنم

منتظر لطفتون هستم

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت1:1توسط غریبه | |

اتل متل حکايت , هزار و يک روايت
حکايت از تو و من , مونده تو کوي و برزن
اين حکايت دروغ نيست , چراغ بي فروق نيست
قصه بار و دوش , عشق يه مشکي پوش
عشق يه مشکي پوش ......

حرف دو دو تا چهار تاست , قصه موج و درياست
نقل يه مشکي پوش , که عشقش آبروش
بذر جدايي داشتن , غم به دلش گذاشتن
شاد بود ازش که عشقش , مشکي پوش رفت و خوندش
مشکي پوش رفت و خوندش

نيازش از زمونه يه دل بود و يه لونه
که توش ترانه باشه , موندن بهانه باشه
مثل پرآشتي بود , چون عشقش بهترين بود
عشقش پر از خدا بود , صداش بي انتها بود

اتل متل يه قصه , بي غم و درد و غصه
قصه اي که هنوزم تو گفتنش ميسوزم


مشکي پوش مثل سنگ , با غصه هاش ميجنگ
ميجنگه تا هميشه , قصه تموم نميشه
قصه تموم نميشه ...

حكايت قشنگيه
پيرهن مشكي من رنگ شباي عشقمه
نه ستيزه نه گريزه نه سقوط و ماتمه
پيرهن مشكي من صداقته از نوع عشق
تنها رنگ پرچم مقدسه دولت عشق


بازم بگم ...
احسان تو مشكي پوش بودي
منم مشكي پوش كردي
( بهتون خبرشو مي دم شايد حرف قشنگي نباشه كه بگم اگه بگه خداحافظ منم مشكي پوش ميشم )
اين روزا دوستاي خوبي توي باشگاه منو ياد خدا مي نداختن يكيشون نوشته بود :به خدا نگوييد كه مشكلات بزرگ داريد به مشكلات بگوييد كه خدايي بزرگ داريدخلاصه خيلي چيزياي ديگه ولي يك شنبه يا من مشكي پوش ميشم يا ....


برام دعاكنيد

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت0:47توسط غریبه | |

دلم برات تنگ شده جونم
مي خوام ببينمت نمي تونم
بين ما ديواراي سنگي
فاصله يك عمره مي دونم
بغض ترانه رو شكستم
مي خوام بگم عاشقت هستم
تو عين ناباوري يك شب
خالي گذاشتي هر دو دستم
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من


تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من


نيمه شب، نيمه شب از خوابم پا مي شو
نيستي پيشم، نيستي پيشم باز ديوونه مي شم
دوري تو دوري تو تيشه زد به ريشم، نيستي پيشم
بي صدا،بي صدا از من خالي مي شم
همصدا، همصدا با بيداري مي شم
گونه هام، گونه هام خيس از شبنم غم، نيستي پيشم
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من


تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من


تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من


تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من.

+نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت0:21توسط تنهایی | |